آرسینآرسین، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه و 1 روز سن داره

آرسین حبیبی شاهزاده مامان و باباش

98/3/13

امروز اومدیم طالقان طبق معمول کیف میکنی بازی میکنی اومدیم پیش خاله غزاله دوست من تو حیاطشون سگ دارن کلی داری بازی میکنی و هاپو هاپو میگی اصلا از حیوونا نمیترسی ...
11 تير 1398

خوردنی و کلمات جدید تو خرداد ماه 98

قربون شیرین زبونیت برم یاد گرفتی میگی سلام خوبی . میگی بشین . بخور . بیا . بخواب . صبح ها میری بالا سر بابا یاسر میگی یاسر پاشو . جدیدا بابا رو میخوای صدا کنی میگی یاسر سان یاسر سان . بابا یاسر هم کیف میکنه . عاشق این هستی شمع روشن کنیم تو فوت کنی ذوق میکنی میگی هورا هورا  همش میگی تببد (یعنی تولد) این ماه کل جوش خوردی خیلی هم خوشت اومد اصلا فکر نمیکردم دوست داشته باشی تو عشق من و بابا هستی قشنگم
11 تير 1398

98/2/25

قشنگ مامان نمکدون مامانی تو حیاط 2 تا گربه بود یدفعه رفتی کنارشون نشستنی یدونه اینو ناز کردی یدونه اون یکی میگی ناسی ناسی یه کارایی میکنی من دارم سکته میکنم بوسشون میکنی پف فیل میخوری یدونه میدی به گربه یدونه خودت میخوری صداش میکنی میشی میشی کلا تو طالقان کلی بهت داره خوش میگذره گچ بازی و تاپ بازی دیگه همه چی دیگه ...
1 خرداد 1398

98/2/25

امشب اومدیم طالقان ساعت 1 شب رسیدیم تو خوابیدی ولی تا گذاشتمت زمین بیدار شدی ذوق کردی تا 3 بیدار موندی تلفن رو برداشتی همش علو میکنی فرددا صبح هم 7 پاشودی کلی تاپ رو دیدی ذوق کردی خودت رفتی سوار تاپ شدی بعد تو تراس به مامان کمک کردی با همدیگه خاک جمع کردیم کلی کمک مامانی کردی پسر من بزرگ شده آقا شده
1 خرداد 1398

98/2/11 و حرفای جدید اردیبهشت98

 اومدیم دلیجان خونه خاله مریم و عمو نصرت یه همستر دارن انقدر با همستر بازی کردی اون تو قفس بود تو هم دستت رو میکنی تو قفس باهاش بازی میکنی تو حیاطشون هم کلی کفتر دارن اومدی باهاشون بازی کردی . مهموناشون اومدن 2 تا بچه دارن که 10 سال از تو بزرگترن کلی باهاشون دوست شدی هرکاری میکنن تو هم انجام میدی غذا میخورن میشینی پیششون غذا میخوری . یه اتفاقی هم افتاد تلفن خونشون تودستت بود نمیدونم چطوری خراب شد دیگه رفتیم درستش کردیم ولی وقتی داشتیم میومدیم تهران تلفن خراب رو دادیم بهت تو راه باهاش علو میکردی شما خیلی پسر آقایی هستی قشنگ مامان قشنگ بابا به خاله مصی میگی . مصی . یاد گرفتی میگی توپ میگی بازی . همه چیز رو ناز میکنی میگی ناسی ناسی ت...
1 خرداد 1398

98/2/12

امشب با بابا یاسر اوردیمت پارک نهج البلاغه خانه شن . کلی بازی کردی شن بازی کردی قربونت برم من انقدر ذوق داری  ...
1 خرداد 1398

98/2/6

با مامان سیما رفتی فروشگاه سوار سبد خرید شدی هر وقت با بابایی و مامان سیما میری خرید عشق اینو داری سوار چرخ خرید بشی بعد میرید مغازه پرنده فروشی جوجوها رو میبینی ...
1 خرداد 1398