آرسینآرسین، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه سن داره

آرسین حبیبی شاهزاده مامان و باباش

98/2/4

عمه سوده امروز داره میره پاریس مصاحبه داره تو هم باهاشون رفتی فرودگاه کلی بازی کردی ...
1 خرداد 1398

98/1/11 و کلمه های جدید تو فروردین 98

میگی عمه . عمه سا . عمه سائا(داری عمه سارا رو صدا میکنی تا واتساپ رو تو گوشی من میبینی میگی عمه سا)  تا لباس میپوشم میدوئی کفشت رو میاری میگی بئیم . میگی da منظورت ددره . ما که میشنیم میگی باشو به دایی علی میگی دائی همش تلفن رو میگیری میگی ائو سئام دائی  چیزیرو میخوای درشو باز کنم یا حتی در خونه یا در وسایلت رو میگی باز باز باز . دیگه وقتی شیر میخوای شیشه شیر میاری میگی شیشی بعد بهم میگی شیر . سر سفره میگی ماست . پسر قشنگم امروز با خودم اوردمت اداره کلی بازی کردی نشستی پشت میز من با تلفن حرف میزنی تو کامپیوتر من پوکویو میبینی همه عاشقت شدن   ...
1 خرداد 1398

98/1/8

امروز اومدیم برج قربان و بعد رفتیم هگمتانه وای پر از برف بود تو کلا تو برف خوابیدی دستت یخ کرد ولی بازم بازی کردی انقدر باهوشک منی که برا اینکه دستت یخ نکنه کف دستت رو تو برف نمیزاری مچ دستت رو که تو کاپشن بود میزاشتی رو برف شیرین عسل مامانی
1 خرداد 1398

98/1/7

مامان قشنگم امروز اومدیم غار علیصدر وای من همش میترسم تو قایق نشینی یا خودتو بندازی پایین تو آب ولی انقدر آقایی انقدر پسر خوبی هستی که قشنگ نشستی همه کیف کردن بعد رفتیم میدان شیرسنگی ...
1 خرداد 1398

98/1/6

امروز از سنندج اومدیم همدان رفتیم لاله جین (مرکز سفال فروشی) و بوعلی و باباطاهر 
1 خرداد 1398

98/1/5

امروز به سمت مریوان داریم میریم ولی واقعا بارون شدید هست رفتیم مریوان ماهی کباب خوردیم و رفتیم بازار برات اسباب بازی خریدیم . تو راه که هستیم همش دوست داری بری ماشین بابا ابراهیم همش گریه میکنی بابایی بغلت کنه بابایی تو رو بخواونه بابایی بهت غذا بده خیلی بابا ابراهیم رو دوست داری
1 خرداد 1398

98/1/4

امروز اومدیم تو سنندج داریم میگردیم اومدیم خانه کرد . مسئول موزه انقدر ازت خوشش اومده کلی تو رو بغل کرد باهات عکس انداخت بعد رفتیم پار جنگلی آبیدر ولی انقدر بارون شدید میاد که نمیتونیم از ماشین پیاده بشیم امروزم کلی به همگیمون خوش گذشت تو هم کلا عاشق گردش هستی هرجا میریم ذوق میکنی قشنگ مامان
1 خرداد 1398

98/1/3

از زنجان حرکت کردیم داریم میریم به سمت سنندج وسط راه تو بیجاریه جایی پر از برف هست پیاده شدیم نمیدونی چیکار داری میکنی کلی برف بازی هوررررا قربونت برم مامانی
1 خرداد 1398

98/1/2

امروز با مامان سیماینا اومدیم زنجان رفتیم رختشورخانه و بازار زنجان تو بازار زنجان طبق معمول باغچه دیدی شروع کردی خاک بازی امروز هم تو زنجان کلی بهت خوش گذشت کلی هم تو اتاق نمک که حالت درمانی داره عشق کردی   ...
1 خرداد 1398