آرسین شاهزاده مامان و باباش

96/4/24

امشب غذای جدیدت رو خوردی سوپ خیلی هم خوشت اومد نوش جونت باشه زندگی من
25 تير 1396

96/4/23

خخونه مامان زهرا هستیم عصر جمعه داشتی کارتون میدیدی دلی انقور بامزه دمر شده بودی همچین بی حس و حال کارتون نگاه میکنی دلم میخواد قورتت بدم انقدر که تو خوشمزه ای کارات با مزه هست ...
25 تير 1396

96/4/19

ققربون اون دستای کوچولوت بره مامان دیگه وقتی میشینی اگه اسباب بازیات میفته جلوت دیگه خودتو نیم خیز میکنی خودت دستاتو میکشونی به سمت جلو برمیداری دیگه نیاز نیست من بهت کمو کنه برا برداشتن چیزی اگه دستت نمیرسید با دهن کوچولوت اشاره میکردی لباتو غنچه میکردی به سمت اون وسیله مخصوصا اگه پستونک بود یجوری میفهموندی که اونو میخوای
21 تير 1396

96/4/19

چهارمین غذای جدیدت یعنی همون حریره بادام رو شروع کردی به خوردن
21 تير 1396

96/4/15

دیگه تونستی راحت بشینی صاف نشستی و دیگه چپه نمیشی رو زمین دیگه قبلا دستاتو میزاشتی وسط پاهات حالت نیم خیز میشستی الان دیگه بدون کمک دستات صاف میشینی ...
21 تير 1396

96/4/15

  سالگرد عقد مامان مهسا و بابا یاسری روز قبل یعنی چهاردهم بود ولی امروز جشن گرفتیم وجود تو شادی ما رو بیشتر میکنه ...
21 تير 1396

96/4/14

اولین چرخ سواری که کردی مامان سیما برات چرخ خریده بود سوارت کردیم با تعجب نگاه کردی سختت بود ولی خیلی دوستش داشتی عسلکم ...
21 تير 1396

96/4/14

دوست داشتی حرف بزنی ولی نمیتونستی فقط تا ما حرف میزدیم میگفتی aaa مثلا داری حرف میزنی 
21 تير 1396

96/4/11

امروز خیلی باهات بازی کردیم بابا یاسر تورو گذاشت تو ظرف میوه خوری تو هم کیف میکردی . برات یه دستمال سر طرح ارتشی خریدم ...
12 تير 1396