آرسینآرسین، تا این لحظه: 9 سال و 9 ماه و 27 روز سن داره

آرسین حبیبی شاهزاده مامان و باباش

96/10/14

امروز دوباره برات جشن تولد گرفتم ایندفعه تو خونه مامان زهرا چون مامان زهرا پاهاش درد میکرد نمیتونست بیاد خونه ما دیگه تو اونجا تولد گرفتیم. دایی علی. خاله عادله . خاله سایه. پارسا جون . خاله غزاله . عمو پیام و عمو آرش بابا ابراهیم و مامان زهرا بودن ساعت 10 شب مهمونا اومدن خیلی خوش گذشت ...
11 بهمن 1396

96/10/11

امروز خیلی اذیت شدی صبح با بابایی ابراهیم اومدیم خانه بهداشت واکسن 1 سالگیت رو زدی گریه کردی ولی تو انقدر آقایی که زود ساکت شدی بعدش رفتیم خونه مامان زهرا نیما هم اونجا بود کلی بازی کردی بعد من و نیما رو کاغذ شروع کردیم نقاشی کردن تو هم نگاه کردی وقتی رفتیم اونرتر دیدم مداد رو برداشتی داری رو کاغذ خط خط میکشی قربون اون هوشت بره مامانی
11 بهمن 1396

96/10/9

وقتی چهاردست و پا رفتی خودتو دادی و بلند کردی فکر کنم تا یک هفته دیگه راه بیوفتی ...
11 بهمن 1396

96/10/4

امروز تولد یکسالگیته باورم نمیشه 1 سال بزرگتر شدی انگار همین دیروز بود فرشته ناز کوچولو رو دادن بغلم مامان سیماینا اومدن خونموه عمه سارا هم شب بعد از تولد تو  رفت آلمان خیلی خوش گذشت تولدت کلی هدیه های قشنگ گرفتی(کاپشن . بولیز و شلوار . آدم آهنی . کفش) ...
11 بهمن 1396

96/10/3

مامانی چشم و بینی رو تازه شناختی تا ما رو میبینی با تعجب انگشتت رو تو چشممون میکنی همش دست به مژه هامون میزنی
11 بهمن 1396

96/9/30

موش موشک مامانی از خونه مامان سیما اومدیم انقدر شیطونی کرده بودی که تا رسیدی دم در ولو شدی ...
2 دی 1396

چرخ خرید

شیطون بلا خونه مامان سیما که میری چرخ خریدشون رو خیلی دوست داری میری میشینی کنار چرخ خرید که سوارت کنن بابا ابراهیم همش تو رو با اون میچرخونه آنچنان قیافه میگیری اون تو میشینی لم میدی و جدی به محض اینکه بابا می ایسته حرکت نمیده پاهاتو تکون میدی که منو راه ببر بغضی وقتا اون تو هم میخوابی  ...
2 دی 1396

96/9/30

امشب شب یلداست و اومدیم خونه مامان سیما من برات لباس و کلاه هندونه مخصوص شب یلدا درست کردم خیلی ناز شدی مثل همیشه کلی خوشگذرونی کردی ...
2 دی 1396